گنج

شمارهٔ ۱۰۲

۱۱ بیت
کار ما بی قد زیبات نمی آید راستراستی را چه بلائیست که کارت بالاست
چون قد سرو خرام تو بگویم سخنیدر چمن سرو ببالای تو می ماند راست
بخطا مشک ختن لاف زد از خوش بوئیبا سر زلف تو پیداست که اصلش زختاست
زیر هر موی چو زنجیر تو دیوانه دلیستروی بنمای که چندین دل خلقت ز قفاست
با تو یکتاست هنوز این دل شوریده ی منچون سر زلف کژت قامتم ارزانک دوتاست
رسم باشد که به انگشت نمایند هلالابرویت چون مه نوزان سبب انگشت نماست
نرگس جادوی مست تو بهنگام صبوحفتنه ئی بود که از خواب صبوحی برخاست
متحیر نه در آن شکل و شمایل شده امحیرتم در قلم قدرت بیچون خداست
بحقیقت نه مجازست بمعنی دیدنصورتی را که درو نور حقیقت پیداست
نبُود شرط محبت که بنالند از دوستزانک هر درد که از دوست بُود عین دواست
خواجو ار زانک ترا منصب لالائی نیستزاده ی طبع ترا لؤلؤ لالا لالاست