شمارهٔ ۱۰۳
میانش موئی و شیرین دهان هیچازین موئی نمی بینم وز آن هیچ
دهانش گوئی از تنگی که هیچستبدان تنگی ندیدم در جهان هیچ
میانش یک سر مویست و گوئیندارد یک سر مو در میان هیچ
دهانش بی گمان همچون دلم تنگمیانش بی سخن همچون دهان هیچ
بجز وصف دهان نیست هستشنمی آید حدیثم بر زبان هیچ
میانش چون تنم در بی نشانیدهانش چون دلم وز وی نشان هیچ
خوشا با دوستان در بوستان عیشکه باشد بوستان بی دوستان هیچ
گل سوری نبینم در بهارانچو روی دلستان در گلستان هیچ
برون از اشک از چشمم نیایدکنار سبزه و آب روان هیچ
برو خواجو که با گل درنگیردخروش بلبل فریاد خوان هیچ
سحرگه خوش بُود گل چیدن از باغولیکن گر نگوید باغبان هیچ