شمارهٔ ۹۷
ابروی تو طاق است که پیوسته هلالستز آنرو که هلال ار نشود بدر محالست
بر روی تو خال حبشی هر که ببیندگوید که مگر خازن فردوس بلالست
پیوسته هلالست ترا حاجب خورشیدوین طرفه که چشم سیهت ابن هلالست
آن دل که سفر کرده بچین سر زلفتیا رب که در آن شام غریبان بچه حالست
هندو بچه ی خال سیاه تو بصد وجههندوچه ی بستان جمالست نه خالست
گفتم که خیال تو کند مرهم ریشملیکن چو نظر می کنم این نیز خیالست
مستسقی سرچشمه ی نوش تو بر آتشمی سوزد و چشمش همه در آب زلالست
گردن مکش ای شمع گرت در قدم افتدپروانه ی دلسوخته چون سوخته بالست
امروز که مرغان چمن در طیرانندمرغ دل من بی پر و بالست و بالست
نون شد قد همچون الفم بیتو ولیکنبر حال پریشانی من زلف تو دالست
از دیده ی خواجو نرود گلشن رویتزانرو که جمالت گل بستان کمالست