گنج

شمارهٔ ۹۶

۷ بیت
ایکه لبت آب شکر ریختستبر سمنت مشگ سیه بیختست
نقش ترا خامه ی نقّاش صنعبر ورق جان من انگیختست
ساقی از آن آب چو آتش بیارکاتش دل آب رخم ریختست
با تو محالست بر آمیختنگرچه غمت با گِلَم آمیختست
در سر زلف تو ز آشفتگیباز بموئی دلم آویختست
خانه ی دل عشق بتاراج دادعقل ازین واقعه بگریختست
خون دل از دیده ی خواجو مگرعقد ثریاست که بگسیختست