گنج

شمارهٔ ۹۴

۷ بیت
گر از جور جانان ننالی رواستکه دردی که از دوست باشد دواست
چه بویست کارام دل می بردمگر بوی زلف دلارام ماست
عجب دارم از جعد مشکین اوکه با اوست دایم پریشان چراست
نه تنها بدامش نهم پای بندبهر تار مویش دلی مبتلاست
تو گوئی که صد فتنه بیدار شدچو جادویش از خواب مستی بخاست
بتا بیش ازین قصد آزار منمکن زانک هر نیک و بد را جز است
گدائی چو خواجو چه قدرش بودکه در خیل خوبان سلیمان گداست