گنج

شمارهٔ ۹۳

۱۰ بیت
سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفتصبا نسیم سر زلف آن نگار گرفت
بگاه بام دلم در نوای زیر آمدچو بلبل سحری نالهای زار گرفت
چو آن نگار جفاپیشه دست من نگرفتبسا که چهره ام از خون دل نگار گرفت
سرشک بود که او روی ما نگه می داشتچه او فتاد که او هم ز ما کنار گرفت
مگیر زلف سیاهش ببوی دانه خالکه بهر مهر نشاید میان مار گرفت
دلم چو بی رخ زیبای او کنار نداشتقرار در خم آن زلف بیقرار گرفت
ز روزگار نه بس بود جور و غصّه مراکه چشم شوخ تو هم خوی روزگار گرفت
شکنج موی تو آورد ماه را در دامکمند زلف تو خورشید را شکار گرفت
بخواب نرگس مست تو ناتوان دیدمز جام باده سحرش مگر خمار گرفت
درون خاطر خواجو حریم حضرت تستبجز تو کس نتواند درو قرار گرفت