شمارهٔ ۹۱
گفتم که چرا صورتت از دیده نهانستگفتا که پری را چکنم رسم چنانست
گفتم که نقاب از رخ دلخواه بر افکنگفتا مگرت آرزوی دیدن جانست
گفتم همه هیچست امیدم ز کنارتگفتا که ترا نیز مگر میل میانست
گفتم که جهان بر من دلتنگ چه تنگستگفتا که مرا همچو دلت تنگ دهانست
گفتم که بگو تا بدهم جان گرامیگفتا که ترا خود ز جهان نقد همانست
گفتم که بیا تا که روان بر تو فشانمگفتا که گدابین که چه فرمانش روانست
گفتم که چنانم که مپرس از غم عشقتگفتا که مرا با تو ارادت نه چنانست
گفتم که ره کعبه بمیخانه کدامستگفتا خمش این کوی خرابات مغانست
گفتم که چو خواجو نبرم جان ز فراقتگفتا برو ای خام هنوزت غم آنست