گنج

شمارهٔ ۹۰

۹ بیت
دلم با مردم چشمت چنانستکه پنداری که خونشان در میانست
خطت سر نامه ی عنوان حسنسترخت گلدسته ی بستان جانست
شبت مه پوش و ماهت شب نقابستگلت خودروی و رویت گلستانست
گلستان رخت در دلستانیبهشتی بر سر سرو روانست
چرا خورشید روز افروز رویتنهان در چین شبگون سایبانست
کمان داران چشم دلکشت راخدنگ غمزه دایم در کمانست
بساز آخر زمانی با ضعیفانکه حسنت فتنه آخر زمانست
چرا خفتست چشم نیم مستتزمخموری تو گوئی ناتوانست
ز زلفت مو به مو خواجو نشانداداز آن انفاس او عنبر فشانست