گنج

شمارهٔ ۹

۹ بیت
آن نقش بین که فتنه کند نقش بند راو آن لعل لب که نرخ شکستست قند را
پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوستدر گوش من مجال نماندست پند را
چون از کمند عشق امید خلاص نیسترغبت بود بکشته شدن پای بند را
آن را که زور پنجه ی زورآوری نماندشرطست کاحتمال کند زورمند را
گر پند می دهندم و گر بند می نهندما دست داده ایم بهر حال بند را
نگریزد از کمند تو وحشی که گاه صیدراحت رسد ز بند تو سر در کمند را
برکشته زندگی دگر از سر شود پدیدگر بر قتیل عشق برانی سمند را
هر چند کز تو ضربت خنجر گزند نیستعاشق باختیار پذیرد گزند را
خواجو چو نیست زانکه ستم می کند شکیبهم چاره احتمال بود مستمند را