شمارهٔ ۸۸
هیچ روئی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیستکار هیچ آزاده ئی زین آسیا بر گرد نیست
در جهان مردی نمی بینم که از دردی جداستیک طربناکست بر گردون و آنهم مرد نیست
گرنه بوی دوستان آرد نسیم بوستانباد پندارش که آخر گنج باد آورد نیست
سرد باشد هر که او بی مهرروئی دم زندچون دم مهر از دل گر مست از آنرو سردنیست
درد دل را گفتم از وصلش دوا سازم ولیکدردمندان محبت را دوا جز درد نیست
بی فروغ طلعتش گو که ز مشرق برمیاکامشبم پروای آن تنها رو شبگرد نیست
چون غبار هستیم بنشست گفتم روشنستکز من خاکی کنون بر هیچ خاطر گرد نیست
کی گمان بردم که هر چند از جهان خون می خورمدر جهان کس نیست کو خون منش در خورد نیست
تا نپنداری که خواجو با رخ زردست و بسهیچ روئی نیست کز چرخ سیه رو زرد نیست