شمارهٔ ۸۷
بتی که طرّه او مجمع پریشانیستلب شکر شکنش گوهر بدخشانیست
بعکس روی چو مه قبله مسیحائیستبکفر زلف سیه فتنه ی مسلمانیست
مرا که ناوک مژگانش از جگر بگذشتعجیب مدار که اشکم چو لعل پیکانیست
خطی که مردم چشمم نبشته است چو آبمحققست که او ابن مقله ثانیست
دل شکسته که مجذوب سالکش خوانندز کفر زلف بتان در حجاب ظلمانیست
نظر بعین طبیعت مکن که از خوبانمراد اهل نظر اتّصال روحانیست
پری رخا چکنم گر نخوانمت شب و روزچرا که چاره ی دیوانگان پری خوانیست
بیا که جان عزیزم فدای لعل لبتکه با لب تو دلم را محبّتی جا نیست
تو شاه کشور حسنی و حاجبت ابروولی خموش که بس حاجبی به پیشانیست
چنین که می کند از قامت تو آزادیکمینه بنده قدّ تو سرو بستانیست
مپوش چهره که از طلعت تو خواجو راغرض مطالعه ی سرّ صنع یزدانیست