شمارهٔ ۷۵
ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوستامام شهر بمحراب می رود سرمست
جمال او در جنّت بروی من بگشودخیال او گذر صبر بر دلم دربست
کنون نشانه ی تیر ملامتم مکنیدکه رفته است عنانم ز دست و تیر از شست
مرا چو مست بمیرم بهیچ آب مشویمگر بجرعه ی دُردی کشان باده پرست
برند دوش بدوشش بخوابگاه ابدکسی که کرد صبوحی ببزمگاه الست
بجام باده چراغ دلم منوّر کنکه شمع شادیم از تندباد غم بنشست
در آن مصاف که چشم تو تیغ کینه کشیدبسا که زلف تو چشم دلاوران بشکست
بُود لطایف خواجو بهار دلکش شوقاز آن چو شاخ گلشن می برند دست بدست