گنج

شمارهٔ ۷۴

۱۰ بیت
ترا که موی میان هم وجود و هم عدمستدو زلف افعی ضحاک و چهره جام جمست
بتیرگی شده آشفته تر حقیقت شرعسواد زلف تو گوئی که رای بوالحکمست
ز دور چرخ شبی این سؤال می کردمکه از زمانه مرا خود نصیب جمله غمست
بطیره گفت نبینی سپهر کاسه مثالز بهر خوردن خون تو جمله تن شکمست
گر آبروی نه در خاک کوش می طلبندچو زلف یار قد عاشقان چرا بخمست
دلم بغمزه و ابروی او بمکتب عشقامیدوار چو طفلان بنون و القلمست
ز شام زلف سیه چون نمود طلعت صبحزمانه گفت که ای عاشقان سپیده دمست
مجال نطق ندارم چرا که بیش از پیشمیان لاغر او در کنار کم ز کمست
ز لعل او شکری التماس می کردمکه مدّتیست که جانم مقید المست
جواب داد که بر هیچ دل منه خواجوکه چون میان دهنم را وجود در عدمست