شمارهٔ ۷
مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ رادر آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را
جام صبوحی نوش کن قول مغنّی گوش کندرکش می و خاموش کن فرهنگ بی فرهنگ را
عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مدهالا ببزم عاشقان خوبان شوخ شنگ را
ساقی می چون زنگ ده کائینه ی جان منستباشد که بزداید دلم ز آئینه جان زنگ را
پر کن قدح تا رنگ زرق از خود فرو شویم بمیکز زهد و دلق نیلگون رنگی ندیدم زنگ را
آهنگ آن دارد دلم کز پرده بیرون اوفتدمطرب گر این ره می زند گو پست گیر آهنگ را
فرهاد شورانگیز اگر در پای سنگی جان بدادگفتار شیرین بی سخن در حالت آرد سنگ را
آهوی چشمت با من ار در عین روبه بازی استسر پنجه ی شیر ژیان طاقت نباشد رنگ را
خواجو چو نام عاشقان ننگست پیش اهل دلگر نیک نامی بایدت در باز نام و ننگ را