شمارهٔ ۶
همچو بالات بگویم سخنی راست تو راراستی را چه بلائیست که بالاست تو را
تا چه دیدست ز من دیده که هر دم گویدکاین همه آب رخ از رهگذر ماست تو را
ای که بر گوشهی چشمم زدهای خیمه ز موجمشو ایمن که وطن بر لب دریاست تو را
پیش لعلت که از او آب گهر میریزدوصف لؤلؤ نتوان کرد که لالاست تو را
این چه سحرست که در چشم خوشت میبینموین چه شورست که در لعل شکرخاست تو را
دل دیوانه چه جائیست که باشد جایتبر سر و چشمم اگر جای کنی جاست تو را
جان بخواه از من بیدل که روانت بدهمبه جز از جان ز من آخر چه تمناست تو را
ای دل ار راستی از زلف سیاهش طلبیهمه گویند مگر علت سوداست تو را
در رخ شمعی خواجو چو نظر کرد طبیبگفت شد روشنم این لحظه که صفراست تو را