شمارهٔ ۶۷
دردا که یار در غم و دردم بماند و رفتما را چو دود بر سر آتش نشاند و رفت
مخمور باده ی طرب انگیز شوق راجامی نداد و زهر جدائی چشاند و رفت
گفتم مگر بحیله بقیدش در آورماز من رمید و توسن بختم رماند و رفت
چون صید او شدم من مجروح خسته رادر بحر خون فکند و جنیبت براند و رفت
جانم چو رو بخیمه روحانیان نهادتن را در این حظیره سفلی بماند و رفت
خون جگر چو در دل من جای تنگ یافتگلگون ز راه دیده ز صحرا براند و رفت
گل در حجاب بود که مرغ سحرگهیآمد بباغ و آنهمه فریاد خواند و رفت
چو بنده را سعادت قربت نداد دستبوسید آستانه و خدمت رساند و رفت
بر خاک آستان تو خواجو ز درد عشقدامن برین سراچه ی خاکی فشاند و رفت