گنج

شمارهٔ ۶۸

۹ بیت
سحرگه ماه عقرب زلف من مستدر آمد همچو شمعی شمع دردست
دو پیکر عقربش را زهره در بُرجکمانکش جادوش را تیر در شست
شبش مه منزل و ماهش قصب پوشسهی سروش بلند و سنبلش پست
بلالش خازن فردوس جاویدهلالش حاجب خورشید پیوست
نقاب عنبری از چهره بگشودطناب چنبری بر مشتری بست
بفندق ضیمرانرا تاب در دادبه عشوه گوشه ی بادام بشکست
سرشک از آرزوی خاکبوسشروان از منظر چشمم برون جست
به لابه گفتمش بنشین که خواجوزمانی از تو خالی نیست تا هست
فغان از جمع چون بنشست برخاستچراغ صبح چون برخاست بنشست