گنج

شمارهٔ ۶۳

۹ بیت
ماهم از شب سایبان بر آفتاب انداختستسروم از ریحان تر برگل نقاب انداختست
بر کنار لاله زار عارضش باد صباسنبل سیراب را در پیچ و تاب انداختست
حلقه های جعد چین بر چین مه فرسای رایک بیک در حلق جانم چون طناب انداختست
تا کند مرغ دلم را چون کبوتر پای بندبر کنار دانه دام از مشک ناب انداختست
آن دو هندوی سیه کار کمند انداز راهمچو دزدان بسته و بر آفتاب انداختست
منکه چون زلفش شدم سر حلقه ی شوریدگانحلقه وارم بر در آیا از چه باب انداختست
مردم چشم ارز چشم من بیفتد دور نیستچون بخونریزی سپر بر روی آب انداختست
ساقی مستان که هوش می پرستان می بردگوئیا بیهوش دارو در شراب انداختست
در رهش خواجو بآب دیده و خون جگردل چو دریا کرده و خر در خلاب انداختست