شمارهٔ ۶۲
گفتمش روی تو صدره ز قمر خوبترستگفت خاموش که آن فتنه دور قمرست
گفتم آن زلف و جبینم بچنین روز نشاندگفت کان زلف و جبین نیست که شام و سحرست
گفتم ای جان جهان از من مسکین بگذرگفت بگذر ز جهان زانکه جهان برگذرست
گفتمش قد بلنت بصنوبر ماندگفت کاین دلشده را بین که چه کوته نظرست
گفتمش خون جگر چند خورم در غم عشقگفت داروی دلت صبر و غذایت جگرست
گفتمش درد من از صبر بتر می گرددگفت درد دل این سوخته دلمان بترست
گفتمش ناله شبهای مرا نشنیدیگفت از افغان توام شب همه شب دردسرست
گفتمش کار من از دست تو در پا افتادگفت این سر سبک امروز ز دستی دگرست
گفتمش کام دل خسته خواجو لب تستگفت شک نیست که کام دل طوطی شکرست