گنج

شمارهٔ ۶۱

۱۰ بیت
بوستان طلعتش را نو بهاری دیگرستچشمم از عکس جمالش لاله زاری دیگرست
از میان جان من هرگز نمی گیرد کنارگرچه هر ساعت میانش در کناری دیگرست
تا لب میگون او در داد جان را جام میچشم مست نیم خوابش را خماری دیگرست
عاشقانرا با طریق زهد و تقوی کار نیستزاهدی در مذهب عشّاق کاری دیگرست
ایکه در حسن و لطافت در جهانت یار نیستتا نپنداری که ما را جز تو یاری دیگرست
زلف مشکینت چرا آشفته شد چون کار منیا ترا کاریست کو آشفته کاری دیگرست
بارها گفتم که دل برگیرم از مهرت ولیکبار عشقت بر دلم این بار باری دیگرست
گرچه چین پیوسته در ابروی مشکینت خطاستدر خم زلف تو هر چین زنگباری دیگرست
شیر مردانرا اگر آهو شکارست این عجبکاهوی چشم ترا هر دم شکاری دیگرست
از جهان خواجو طریق عاشقی کرد اختیاربختیار آنکس که او را اختیاری دیگرست