گنج

شمارهٔ ۵۵

۷ بیت
برمه از سنبل پرچین تو پرچین بگرفتچه خطا رفت که ابروی کژت چین بگرفت
گرد مشکست که گِرد گل رویت بدمیدیا بنفشه ست که پیرامن نسرین بگرفت
لشکر زنگ ز سر حدّ ختن بیرون تاختبختا برد خط و مملکت چین بگرفت
بسکه در دیده ی من کرد خیال تو نزولراه بر مردمک چشم جهان بین بگرفت
جان شیرین بلب آورد بتلخی فرهادنه چو پرویز که کام از لب شیرین بگرفت
آخر ای صبح جگر سوختگان رخ بنمایکه مرا بیتو ملال از مه و پروین بگرفت
همچو خواجو سزدار ترک دل و دین گیرمکه دلم در غم عشقت ز دل و دین بگرفت