شمارهٔ ۵۴
در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیستوز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نیست
گفتی از لعل من امروز تمنّای تو چیستدر دلم زان لب شیرین چه تمنّاست که نیست
به جز از زلف کژت سلسلهجنبان دلمخم زلف تو گواه من شیداست که نیست
پایبند غم سودای تو مسکین دل مننتوان گفت که این طلعت زیباست که نیست
در چمن نیست به بالای بلندت سرویراستی! در قد زیبای تو پیداست که نیست؟
با جمالت نکنم میل تماشای بهارزان که در گلشن رویت چه تماشاست که نیست
گر کسی گفت که چون قدّ تو شمشادی نیستاگر آن قامت و بالاست بگو راست که نیست
گفتی از نرگس رعنای منت هست شکیبشاهد حال من آن نرگس رعناست که نیست
ای که خواجو ز سر زلف تو شد سودائیدر سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست