شمارهٔ ۵۳
مشنو که مرا با لب لعلت هوسی نیستکاندر شکرستان شکری بی مگسی نیست
کس نیست که در دل غم عشق تو نداردکانرا که غم عشق کسی نیست کسی نیست
باز آی که با هم نفسی خوش بنشینیمکز عمر کنون حاصل ما جز نفسی نیست
تنها نه مرا با رخ و زلفت هوسی هستکامروز کسی نیست که صاحب هوسی نیست
شب نیست که فریاد بگردون نرسانملیکن چه توان کرد که فریادرسی نیست
بر طرف چمن ناله اش آن سوز نداردهر بلبل دلسوخته کاندر قفسی نیست
از قافله ی عشق بجز ناله ی خواجودر وادی هجران تو بانگ جرسی نیست