شمارهٔ ۵۲
منزلگه جانست که جانان من آنجاستیا روضه ی خلدست که رضوان من آنجاست
هر دم بدلم می رسد از مصر پیامیگوئی که مگر یوسف کنعان من آنجاست
پر می زند از شوق لبش طوطی جانمآری چکنم چون شکرستان من آنجاست
هر چند که دردم نشود قابل درماندرد من از آنست که درمان من آنجاست
شاهان جهانرا نبُود منزل قربتآنجا که سراپرده ی سلطان من آنجاست
جائی که عروسان چمن جلوه نمایندگلرا چه محل چونکه گلستان من آنجاست
بر طرف چمن سرو سهی سر نفرازدامروز که آن سرو خرامان من آنجاست
بستان دگر امروز بهشتست ولیکنهر جا که توئی گلشن و بستان من آنجاست
مرغان چمن باز چو من عاشق و مستندکان نرگس مست و گل خندان من آنجاست
گر نیست وصولم بسراپرده ی وصلتزینجا که منم میل دل و جان من آنجاست
از زلف تو کوته نکنم دست چو خواجوزیرا که مقام دل حیران من آنجاست