گنج

شمارهٔ ۵۰

۹ بیت
ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشستوفا و عهد قدیمت مگر فراموشست
ز شور زلف تو دوشم شبی دراز گذشتاگرچه زلف سیاهت زیادت از دوشست
بقصد خون دل من کمان ابرو راکشیده چشم تو پیوسته تا بنا گوشست
ز تیر غمزه ی عاشق کش تو ایمن نیستوگرنه هندوی زلفت چرا زره پوشست
کنار سبزه ی سیراب و طرف جوی مجویترا که سبزه بر اطراف چشمه ی نوشست
چگونه گوش توان کرد پند صاحب هوشمرا که قول مغنّی هنوز در گوشست
حدیث حسن بهاران ز هوشیاران پرسچرا که بلبل بیچاره مست و مدهوشست
زبان سوسن آزاد بین که هست درازولیک برخی آزاده ئی که خاموشست
دو چشم آهوی شیر افکنش نگر خواجوکه همچو بخت تو در عین خواب خرگوشست