شمارهٔ ۴۹
هیچ دل نیست که میلش بدلارائی نیستضایع آن دیده که بر طلعت زیبائی نیست
اگر از دوست تمنّای تو چیز دگرستاهل دل را بجز از دوست تمنّائی نیست
ای تماشاگه جان عارض شهر آرایتبجز از روی تو در شهر تماشائی نیست
ظاهر آنست که بر صفحه ی منشور جمالمثل ابروی دلارای تو طغرائی نیست
در هوای گل رخسار تو شب تا سحرمبجز از بلبل شوریده هم آوائی نیست
هر سری لایق سودای تو نبود لیکناز تو در هیچ سری نیست که سودائی نیست
جای آن هست که بنوازی و دستم گیریکه بجز سایه ی لطف تو مرا جائی نیست
نه که چون لعل شکربار تو نبود شکریکه بهنگام سخن چون تو شکر خائی نیست
خواجو از عشق تو تا منصب لالائی یافتهمچو الفاظ خوشش لؤلؤ لالائی نیست