گنج

شمارهٔ ۴۸

۹ بیت
کدام دل که گرفتار و پای بند تو نیستکدام صید که در آرزوی بند تو نیست
نه من به بند کمند تو پای بندم و بسکسی بشهر نیامد که شهر بند تو نیست
ترا بقید چه حاجت که صید وحشی رابهیچ روی خلاص از خم کمند تو نیست
ضرورتست که پیش تو پنجه نگشایممرا که قوّت بازوی زورمند تو نیست
گرم گزند رسانی بضرب تیغ فراقمکن که بیشم از این طاقت گزند تو نیست
چو سروم از دو جهان گرچه دست کوتاهستولی شکیبم از آن قامت بلند تو نیست
دلم بر آتش عشقت بسوخت همچو سپندبیا که صبرم از آن خال چون سپند تو نیست
عجب ز عقل تو دارم که می دهی پندمخموش باش که این لحظه وقت پند تو نیست
ز شور بختی خواجوست اینکه چون فرهادنصیبش از لب شیرین همچو قند تو نیست