گنج

شمارهٔ ۴۱

۱۱ بیت
فروغ عارض او یا سپیده سحرستکه رشک طلعت خورشید و طیره ی قمرست
لطیفه ایست جمالش که از لطافت و حسنز هر چه عقل تصور کند لطیف ترست
برون ز نرگس پر خواب و روی چون خور دوستگمان مبر که مرا آرزوی خواب و خورست
ز هر که از رخ زیبای او خبر پرسمچو نیک بنگرم آنهم ز شوق بیخبرست
اگرچه مایه ی خوبی لطافتست ولیکترا ورای لطافت لطیفه ی دگرست
بدین صفت ز تکبّر بدوستان مگذراگرچه عمر عزیزی و عمر بر گذرست
بهر کجا که نظر میکنم ز غایت شوقخیال روی توام ایستاده در نظرست
اگر تو شور کنی من ترش نخواهم شدکه تلخ از آن لب شیرین مقابل شکرست
ز بی زریست که آب رخم رود برباداگرچه کار رخ از سیم اشک همچو زرست
مرا هر آینه لازم بود جلای وطنچرا که مصلحت کار بیدلان سفرست
ز بحر شعر مر او را بسی غنیمتهاستکه از لطافت خواجو سفینه پر گهرست