شمارهٔ ۴۰
هر که مجنون نیست از احوال لیلی غافلستوانک مجنون را بچشم عقل بیند عاقلست
قرب صوری در طریق عشق بعد معنویستعاشق ار معشوق را بی وصل بیند واصلست
اهل معنی را از او صورت نمی بندد فراقوانک این صورت نمی بندد ز معنی غافلست
کی بمنزل ره بری تا نگذری از خویش از آنکترک هستی در ره مستی نخستین منزلست
گرچه من بدنامی از میخانه حاصل کرده امهر که از میخانه منعم میکند بیحاصلست
ایکه دل با خویش داری رو بدلداری سپارکانک دلداری ندارد نزد ما دور از دلست
یاد ساحل کی کند مستغرق دریای عشقزانک این معنی نداند هرکه او بر ساحلست
عاشقانرا وعظ دانا عین نادانی بودکانک سرّ عشق را عالم نباشد جاهلست
ترک جانان گیر خواجو یا برو جان برفشانترک جان سهلست از جان صبوری مشکلست