شمارهٔ ۴۲
ترا که طره ی مشکین و خط زنگاریستچه غم ز چهره ی زرد و سرشک گلناریست
فغان ز مردم چشمت که خون جانم ریختچه مردمیست که در عین مردم آزاریست
از آن دو چشم توانای ناتوان عجبستکه خون خسته دلانش غذای بیماریست
بیا که در غم هجر تو کار دیده ی منز شوق لعل روان بر قدت گهرباریست
ندانم این نفس روح بخش جان پرورنسیم زلف تو یا بوی مشک تاتاریست
شنیده ام که ز زر کارها چو زر گرددمرا چو زر نبود چاره ناله و زاریست
به حضرتی که شهانرا مجال گفتن نیستچه جای زاری سرگشتگان بازاریست
مده به دست سر زلف دوست خواجو دلکه کار سنبل هندوی او سیه کاریست
چنین که طره ی او را شکسته می بینیبه زیر هر سر مویش هزار طرّاریست