شمارهٔ ۴
دست گیرید درین واقعه کافتاد مراکه نماندست کنون طاقت بیداد مرا
راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوستاشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا
هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شادمادر دهر ندانم بچه می زاد مرا
دامنم دجله ی بغداد شد از حسرت آنکه نسیمی رسد از جانب بغداد مرا
آنک یک لحظه فراموش نگشت از یادمظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا
من نه آنم که ز کویش بجفا برگردمگر براند ز در آن حور پریزاد مرا
این خیالست که وصل تو بما پردازدهم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا
گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادمکه رسد در شب هجران تو فریاد مرا
بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شومبنسیم تو مگر زنده کند باد مرا