گنج

شمارهٔ ۳

۹ بیت
ساقیا وقتِ صبوح آمد بیار آن جام رامی‌پرستانیم درده بادهٔ گل‌فام را
زاهدان را چون ز منظوری نهانی چاره نیستپس نشاید عیب‌کردن رندِ دُردآشام را
احتراز از عشق می‌کردم ولی بی‌حاصل استهرکه از اول تصوّر می‌کند فرجام را
من به بویِ دانهٔ خالش به دام افتاده‌امگرچه صیدِ نیکوان، دولت شمارد دام را
هرکه او را ذره‌ای با ماه‌رویان مهر نیستبر چنین عامی فضیلت می‌نهند انعام را
شام را از صبحِ صادق باز نشناسم ز شوقچون مَهَم پُرچین کند بر صبحِ صادق، شام را
گر بدین‌سان بر درِ بتخانهٔ چین بگذردبت‌پرستان، پیشِ رویش بشکنند اصنام را
بر گدایان، حکمِ کشتن هست سلطان را ولیکهم به لطفِ عامِ او اومید باشد عام را
چون بهر معنی که بینی تکیه بر ایّام نیستحیف باشد «خواجو» ار ضایع کنی ایّام را