گنج

شمارهٔ ۳۷

۹ بیت
چو طلعت تو مرا منتهای مقصودستبیا که عمر من این پنجروز معدودست
مقیم کوی تو گشتم که آستان ایازبنزد اهل حقیقت مقام محمودست
دلم ز مهر رخت می کشد بزلف سیاهچرا که سایه ی زلف تو ظلّ ممدودست
من از وصال تو عهدیست کارزو دارمکه کام دل بستانم چنانک معهودست
ز بسکه دل بربودی چو روی بنمودیگمان مبر که دلی در زمانه موجودست
اگر چنانک کسی را ز عشق مقصودیستمرا ز عشق تو مقصود ترک مقصودست
دلم ز زلف تو بر آتشست و میدانمکه سوز سینه پر دود مجمر از عودست
چه نکهتست مگر بوی لاله و سمنستچه زمزمه ست مگر بانک زخمه عودست
اگر مراد نبخشد به دوستان خواجوخموش باش که امساک نیکوان جودست