شمارهٔ ۳۵۷
در دلم بود کزین پس ندهم دل به کسیچه کنم باز گرفتار شدم در هوسی
نفس صبح فروبندد از آه سحرمگر شبی بر سر کوی تو بر آرم نفسی
به جهانی شدم از دمدمه کوس رحیلکه کنون راضیم از دور به بانگ جرسی
نیست جز کلک سیهروی مرا همسخنینیست جز آه جگرسوز مرا همنفسی
عاقبت کام دل خویش بگیرم ز لبتگر مرا بر سر زلف تو بود دسترسی
بر سر کوت ندارم سر و پروای بهشتزانک فردوس برین بی تو نیرزد به خسی
تشنه در بادیه مردیم به امّید فراتوه که بگذشت فراتم ز سر امروز بسی
هر کسی را نرسد از تو تمنّای وصالآشیان بر ره سیمرغ چه سازد مگسی
خیز خواجو که گل از غنچه برون میآیدبلبلی چون تو کنون حیف بود در قفسی