شمارهٔ ۳۵۸
ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابیکه با لب تو حکایت کنم زهر بابی
خیال روی تو چون جز بخواب نتوان دیدشب فراق دریغا اگر بود خوابی
کنونک تشنه بمردیم و جان بحلق رسیدبراه بادیه ما را که می دهد آبی
هنوز تشنه ی آن لعل آبدار توامز چشمم ارچه ز سر برگذشت سیلابی
اگرچه پیش کسانی خلاف امکانستکه تشنه جان بلب آرد میان غرقابی
معینست کزین ورطه جان برون نبرمکه نیست بحر غمم را بدیده پایابی
ز شوق نرگس مستت خطیب جامع شهرچو چشم شوخ تو مستست پیش محرابی
رموز حالت مجذوب را چه کشف کندکسی که او متعلّق نشد بقلّابی
بیا که خون دل از سر گذشت خواجو رامگر بدست کند از لب تو عنّابی