شمارهٔ ۳۵۵
از برای دلم ای مطربه ی پرده سرایچنگ بر ساز کن و خوش بزن و خوش بسرای
از حریفان صبوحی بجز از مردم چشمکس نگیرد بمئی دست من بی سر و پای
چنگ اگر زانک ز بی همنفسی می نالدباری از همنفس خویش چه می نالد نای
امشب از زمزمه ی پرده سرا بی خبرمای حریفان برسانید بدوشم بسرای
گفتم از باد صبا بوی تو می یابم گفتچون ترا باد بدستست برو می پیمای
ساربان گر بخدنگم زند از محمل دوستبرنگردم که نترسد شتر از بانگ درای
چون مرا عمر گرامی بسر آید بی توتو هم ای عمر عزیزم به عیادت به سر آی
جای دل در شکن زلف تو می بینم و بسلیک هر جا که توئی بر دل من داری جای
چون شدی شمع سراپرده ی مستان خواجوزاتش عشق بفرسای و تن و جان بفزای