گنج

شمارهٔ ۳۵۴

۹ بیت
پرده ابر سیاه از مه تابان بگشایروز را از شکن طره ی شبگون بنمای
کاکل مشک فشان بر مه شب پوش مپوشسنبل غالیه سا بر گل خودروی مسای
سپه شام بدان هندوی مشکین بشکنگوی خورشید بدان زلف چو چوگان بربای
هر که در ابروی چون ماه نوت دارد چشمگردد از مهر تو چون ماه نو انگشت نمای
حال من با تو کسی نیست که تقریر کندپیش سلطان که دهد عرض تمنّای گدای
سرو را بر لب هر چشمه اگر جای بودجای آن هست که بر چشم منش باشد جای
ای مه روشن اگر جان منی زود برایوی شب تیره اگر عمر منی دیر مپای
صبح امّید من از جیب افق سر برزنروز اقبال من از مطلع مقصود بر آی
کی برد ره بسرا پرده ی قربت خواجوپشّه را بین که کند آرزوی وصل همای