گنج

شمارهٔ ۳۵۲

۷ بیت
گر به فریب می‌کشی ور به عتاب می‌کشیدل به تو می‌کشد مرا زانک لطیف و دلکشی
آب حیات می‌برد لعل لب چو آتشتوآب نبات می‌چکد زان لب لعل آتشی
حاصل من ز خطّ تو نیست به جز سیه‌رخیپایهٔ من ز زلف تو نیست به جز مشوّشی
تیر ترا منم هدف گر تو خدنگ می‌زنیتیغ ترا منم سپر گر تو اسیر می‌کشی
زلف تو در فریب دل چند کند سیه‌گریچشم تو در کمین جان چند کند کمانکشی
چون دم خوش نمی‌زنم بی لب لعل دلکشتبار غم تو چون کنم گر نکشم به ناخوشی
خواجو از آتش رخش آب رخت به باد شدزانک چو زلف هندویش بر سر آب و آتشی