شمارهٔ ۳۵۱
ای ترک پریچهره بدین سلسله موئیشرطست که دست از من دیوانه بشوئی
بر روی نکو این همه آشفته نگردندسرّیست در اوصاف تو بیرون ز نکوئی
طوبی نشنیدیم بدین سرو خرامیخورشید ندیدیم بدین سلسله موئی
ای باد بهاری مگر از گلشن یاریور نفحه ی مشکین مگر از طره ی اوئی
انفاس بهشتی که چنین روح فزائییا نکهت اوئی که چنین غالیه بوئی
گر بار دگر سوی عراقت گذر افتدزنهار که با آن مه بی مهر بگوئی
کای جان و دلم سوخته از آتش مهرتآگاه نئی از من دلسوخته گوئی
بوی جگر سوخته آید بمشامتهر ذرّه ز خاک من مسکین که ببوئی
در نامه اگر شرح دهم قصّه شوقتکلکم دو زبانی کند و نامه دوروئی
در خاک سر کوی تو گمشده دل خواجوفریاد گر آن گمشده را باز نجوئی