شمارهٔ ۳۴۸
گر آفتاب نباشد تو ماه چهره تمامیکه آفتاب بلندی چو بر کناره ی بامی
کنون تو سرو خرامان بگاه جلوه ی طاوسهزار بار سبق برده ئی بکبک خرامی
گرم قبول کنی همچو بندگان بارادتبدیده گر بنشینی بایستم بغلامی
اگرچه غیرتم آید که با وجود حریفانمثال آب حیاتی که در میان ظلامی
اگر چراغ نباشد مرا تو چشم و چراغیور آفتاب نباشد مرا تو ماه تمامی
ز شام تا بسحر شمع وار پیش وجودتبسوختیم ولکن دلت نسوخت ز خامی
مگر تو باغ بهشتی نگویمت که چو حوریمرا تو جان و جهانی ندانمت که کدامی
براه بادیه ما را بمان بخار مغیلانشب رحیل که گفتیم ترک جان گرامی
محّب دوست نیندیشد از جفای رقیبانترا که شوق حرم نیست غم بود ز حرامی
چه باشد ار بعنایت نظر کنی سوی خواجوچرا که لطف تو عامست و آن ستم زده عامی