گنج

شمارهٔ ۳۴۳

۹ بیت
ای که بر دیدهٔ صاحب‌نظران می گذریپرده بردار که تا خلق ببینند پری
می‌روی فارغ و خلقی نگران از پس و پیشتا تو یک ره ز سر لطف در ایشان نگری
همه شب منتظر موکب صبحم که مرابوی زلف تو دهد نکهت باد سحری
بامدادان که صبا حلّه خضرا پوشدنوعروسان چمن را بگه جلوه گری
این طراوت که تو داری چو بگلزار آئیگل رویت ببرد رونق گلبرگ طری
در کمالیت حسنت نرسد درک عقولهر چه در خاطرم آید تو از آن خوبتری
وه که گر پرده براندازی و زین پرده زنیپردهٔ راز معمّای جهان را بدری
ور بدین شکل و شمایل بدر آئی روزینه دل من که دل خلق جهانی ببری
خون خواجوست بتا ریخته بر خاک درتتا بدانی که دگر باره به عزّت گذری