شمارهٔ ۳۴۰
ای لالهزار آتش روی تو، آبرویبر باد داده، آب رخ من چو خاک کوی
از من مشوی دست که من بی تو شستهامهم روی آب دیده و هم دست از آبروی
با پرتو جمال تو خورشید گو متاببا قامت بلند تو شمشاد گو مروی
خوش بر کنار چشمهی چشمم نشستهایآری خوشست سرو سهی بر کنار جوی
یا رب سرشک دیدهی گریانم از چه بابو آیا شکنج زلف پریشانت از چه روی
شرح غمم چو آب فرو خواند یک به یکحال دلم چو باد فرو گفت مو به موی
تا کی حدیث زلف تو در دل توان نهفتمشک ختن هر آینه پیدا شود به بوی
روزی اگر به تیغ محبّت شوم قتیلخونم از آن سیه دل نامهربان بجوی
خواجو به آب دیده گر از خود نشُست دستدر آتش فراق برو دست ازو بشوی