شمارهٔ ۳۳۴
گهم رانی و گه دشنام خوانیتو دانی گر بخوانی ور برانی
من از عالم برون از آستانتنمی دانم دری باقی تو دانی
چه باشد گر غریبی را بپرسیچه خیزد گر اسیری را بخوانی
ز بس کز ناله ی من در فغانستکند کوه گرانم دل گرانی
چو من دور از تو بر آتش نشستمتو می خواهی که بر خاکم نشانی
بزد راهم سماع ارغنونیببرد آبم شراب ارغوانی
بیا تا با جوانان باده نوشیمکه بر بادست دوران جوانی
زهی رویت گل باغ بهشتیخط سبزت مثال آسمانی
ترا سرو روان گفتن روانیستکه از سر تا قدم عین روانی
چو نام شکرت گفتم خرد گفتندیدم کس بدین شیرین زبانی
خضر گر چشمه ی نوشت بدیدیبشستی دست از آب زندگانی
بهر سو گو مرو چشم تو زانرویکه بر مردم فتد از ناتوانی
بیاد لعل دُرپاش تو خواجوکند گاه سخن گوهرفشانی