شمارهٔ ۳۳۳
ای آفتاب رویت در اوج دلفروزیوی تیر چشم مستت در عین دیده دوزی
در چنگ آرزویت سوزم چو عود و سازمچون چنگم ار بسازی چون عودم ار بسوزی
رفتیم و روز وصلت روزی نبود ما رایا رب شب جدائی کس را مباد روزی
ای شمع جمع مستان بخرام در شبستانتا بزم می پرستان از چهره برفروزی
گفتی شبی که وصلم هم روزی تو باشدای روز وصل جانان آخر کدام روزی
در نیم شب برآید صبح جهان فروزمگر نیم شب در آید خورشید نیم روزی
گل گرچه از لطافت بستان فروز باشدنبود چو آن سمنبر در بوستان فروزی
خواجو بچشم معنی کی نقش یار بینیتا چشم نقش بین را ز اغیار برندوزی