گنج

شمارهٔ ۳۲۶

۹ بیت
شبست و خلوت و مهتاب و ساغر ای بت ساقیبریز خون صراحی بیار باده ی باقی
خوشا بوقت سحر بر سماع بلبل شب خیزشراب راوقی از دست لعبتان رواقی
تو خضر وقتی و شب ظلمتست در قدح آویزکه باده آب حیاتست خاصه از لب ساقی
نوای نغمه ی عشاق از اصفهان چه خوش آیدمرا که میل عراقست و شاهدان عراقی
دوای درد جدائی کجا بصبر توان کردبیار شربت وصل ار طبیب درد فراقی
مقیم طاق دو ابروی تست مردم چشممو گرچه جفت غمم بیتو در زمانه تو طاقی
کجا بگرد سمندت رسد پیاده ی مسکینبدین صفت که تو گردون خرام برق براقی
تو آفتاب بلندی ولی زوال نداریتو ماه مهرفروزی ولی بری ز محاقی
تو خون خواجو اگر می خوری غریب نباشدکه از نتیجه ی خونخوارگان جنگ براقی