شمارهٔ ۳۲۵
چون نئی سرگشتهٔ چوگان چو گویرو بترک گوی سرگردان بگوی
گوی چون با زخم چوگانش سریستبوک چوگان سر فرود آرد بگوی
تشنگان را بر کنار جو ببینکشتگانرا در میان خون بجوی
عارفان در وجد و ما در های هایمطربان در شور و ما در های هوی
تشنه ی خمخانه باشد جان منکوزه گر چون از گِلم سازد سبوی
گر شوم خاک رهت کو راه آنور نهم رو بردرت کو آب روی
شاید ار بر چشمها جایت کنندزانکه گُل خوشتر بُود برطرف جوی
با رُخت خورشید تابان گو متاببا قدت سرو خرامان گو مروی
دل که بر خاک درت گم کرده اممی برم در زلف مشکین تو بوی
گر ترا با موی می باشد سریفرق نبود موئی از من تا بموی
با لبت خواجو ز آب زندگیگر نشوید دست دست از وی بشوی