گنج

شمارهٔ ۳۱۶

۹ بیت
ای از گل رخسار تو خون در دل لالهبر لاله ز مشک سیه افکنده کلاله
باز آی که چشم و رخت ای ماه غزل گویاین عین غزال آمد و آن رشک غزاله
از خاک درت بر نتوان گشت که کردندما را بحوالی سرای تو حواله
آورده بخونم رخ زیبای تو خطّیچون بنده مقرّست چه حاجت بقباله
آن جان که ز لعلت بگه بوسه گرفتمدینیست ترا بر من دلسوخته حاله
برخیز و برافروز رخ از جام دلفروزکز عشق لبت جان بلب آورد پیاله
از آتش مِی بین رخ گلرنگ نگارینهمچون ورق لاله پر از قطره ی ژاله
چشمم بمه چارده هرگز نشود بازالّا به بُتی ماه رخ چارده ساله
تا گشت گرفتار سر زلف تو خواجوچون موی شد از مویه و چون نال زناله