شمارهٔ ۳۱۵
برآمد ما هم از میدان سوارهز عنبر طوق و از زر کرده یاره
گرفته از میان ما کناریولی ما غرقه ی خون بر کناره
شود در گردن جانم سلاسلخیال زلف او شبهای تاره
برویم گر بخندد چرخ گویدمگر در روز می بینم ستاره
چو در خاکم نهند از گوشه ی چشمکنم در گوشه ی چشمش نظاره
تعالی الله چنان زیبانگاریبرش چون سیم و دل چون سنگ خاره
چو در طرف کمربند تو بینمز چشم من بیفتد لعل پاره
وضو سازم بآب چشم و هر دمکنم بر خاک کویت استخاره
اگر عشقت بریزد خون خواجوبجز بیچارگی با او چه چاره