گنج

شمارهٔ ۳۰۷

۷ بیت
صبحست ساقیا می چون آفتاب کوخاتون آب جامه ی آتش نقاب کو
چون لعل آبدار ز چشمم نمی روداز جام لعل فام عقیق مذاب کو
درمانده ایم با دل غمخواره می کجاستدر آتشیم با جگر تشنه آب کو
اکنون که مرغ پرده ی نوروز می زندای ماه پرده ساز خروش رباب کو
دردیکشان کوی خرابات عشق رابیرون ز گوشه ی جگر آخر کباب کو
گفتم چو بخت خویش مگر بینمت بخوابلیکن ز چشم مست تو پروای خواب کو
خواجو که یک نفس نشدی خالی از قدحمخمور تا بچیند نشیند شراب کو