گنج

شمارهٔ ۳۰۶

۱۳ بیت
خوشا کشته بر طرف میدان اوبخون غرقه در پای یکران او
خدنگی که گردد ز شستش رهاکنم دیده را جای پیکان او
بشمشیر کشتن چه حاجت که صیدحریصست بر تیر باران او
بر آنم چو شرطست در کیش ماکه قربان شوم پیش قربان او
مرا در جهان خود دلی بود و بسکنون خون شد از درد هجران او
ره کعبه ی وصل نتوان بریدکه حدّی ندارد بیابان او
گرت جوشن از زهد و تقوی بودز جان بگذرد تیر مژگان او
بدوران او توبه ی اهل عشقثباتی ندارد چو پیمان او
ز مستان او هوشمندی مجویکه مستند از چشم مستان او
مگر او کنون دست گیرد مراکه از دست رفتم ز دستان او
گرم چون قلم تیغ بر سر زندنپیچم سر از خطّ فرمان او
شهیدست و غازی بفتوی عشقچو شد کشته خواجو بمیدان او
چه حاجت که پیدا بگوید که اشکگواهست بر درد پنهان او